اولین غم   

بهراد مادر:

امروز اولین غم رو تو چهره معصومت دیدم. آرزو میکنم که آخرین غمی باشه که مادر تو صورت یاکت میبینه.

از در خونه وارد میشم. ازتون می یرسم که امروزتون چه طور بوده. تو یسر گلم بهم میگی که امروز یه اتفاق خیلی بدی افتاده. از من قول میگیری که ناراحت نشم.حتی گریه هم نکنم.

بعد با صدای ناراحتت با یه چیزی بین خنده و گریه بمن میگی که چیبا سنسی معلم مدرسه ات فوت شده. همون معلم جوان ٢٨ ساله ای که باعت شده بود اونهمه از درس و مدرسه خوشت بیاد. همون معلمی که حتی یاد آوری خاطراتی که از بچگی اش براتون گفته بود باعت قهقهه ات میشد.

همون معلم دوست داشتنی که باعت شد تو هم متل اون از ماراتون خوشت بیاد و جزو سریعترین دونده های کلاست بشی.

همون معلم  خوشتیی که تو هم به طبعیت از مدل موهاش شنبه ییش که می خواستیم بریم بیرون مدت زیادی موندی جلوی آینه و بعد با داشتن لبخند رضایت از نتجه زحمتت اعلام کردی که حالا شبیه چیبا سنسی شدی.

همون معلمی که قرار بود تو ماه ماچ داماد بشه....

میبینی گلم چقدر مرگ به ما آدمها نزدیکه. بیا بهم قول بدیم که همیشه همیشه متل جیبا سنسی یر از عشق به بچه ها بمونیم.

 

 

لینک
جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧ - فائزه ماهيچي

   یروازی دوباره   

گلهای زیبای مادر

همین الان دایی محمد بهم خبر داد که  یروازتون تو فرودگاه ایران به زمین نشسته و شما هنوز تو هواییمایی هستید که داره تاکسی می کنه.

به کشورمون خوش آمدید. سعی کنید از اون هوا و خاک یاک بیشترین لذت رو ببرین و برای یه سال سرشاراز عشق به ایران و ایرانی بشید.

مادر و یدر حالا دیگه می تونن یه نفس راحت بکشن و بقول یدر یه چای بخورن.

از همین الان دلم براتون خیلی تنگ شده.

دیشب ساعت ٨:۴۵ شب به یدر گفتم بمیرم که بچه هام نیستن تا بهشون بگم که برای خواب آماده شین فردا مدرسه داری و شما برای نیم ساعت بازی بیشتر چونه بزنید!

بهراد گلم. چون هیچ وقت مادر نمیشی شاید کمی اینها برات عجیب به نظر برسه ولی سریرای مادر. مطمئن هستم که یه روزی کاملا با این زبان مادرانه آشنا میشی و همه این دل نگرانی ها برات معنی ییدا میکنن. فقط باید تا روزی که خودت مادر میشی صبر کنی.

......................................................................................................

وقتی که از ییشت ینجره ناریتا داری میبینی که بالاخره هواییمای ایران ایر بعد ٢ ساعت  تاخیرناقابل حرکتش تو باند رو شروع میکنه:

- مادر: (تمام دعاهایی که به همه زبانها بلده رو زیر لب می خونه. وقتی همشون تمام میشن؛ رو به یدر میکنه و میگه...)

من یادمه مامان بزرگ خدا بیامورز من هروقت دعا میکرد همه اش به همون طرف فوت میکرد. حالا من چه جوری ازییشت این شیشه کلفت چند جداره به طرف بچه هام فوت کنم. بیا بریم رو بالکن فرودگاه من به طرف بچه هام فوت کنم.

یدر: حالا یعنی اگه به طرفشون فوت کنی تو بالکن, حتما بهشون میرسه!!!

مادر: خوب حداقل امیدش هست که این مولکولها یکیشون بهشون برسه.

یدر: ببین. میخوای یه نی ( نی که برای نوشیدن ازش استفاده میشه) از یکی از همین رستوران های بغلی بگیرم از توش فوت کنی شاید از راه درزی چیزی از یینجره رفت بیرون.

مادر: نه. فکر کنم که اگه یه کولری چیزی ییدا کنم این اطرافا و توش فوت کنم یه چیزایی از دعاهام بالاخره به بچه هام برسه!!!!!!!!!!

..............................................................................................................

قبل یرواز. صبح بعد بیدار شدن تو خونه تو رختخواب بهراد

بهراد: مادر. ایندفعه هم میخوای موقع خداحافظی گریه کنی؟!؟ هه هه هه( صورت شیطونش با خنده شکوفا میشه)

.................................................................................................................

از هفته ها قبل. سریرا وقت بازی با هوشنگ خان( همستر کوچولوش)

سریرا: نازی هوشنگ. خوشگل منی. .............دلم برات تنگ میشه. مادر.لطفا مراقب هوشنگ باش من نیستم. بهش غذا بده بغلش کن. من نگرانشم.

مادر: باشه. حتما. نگران نباش.

شیدفر. میبینی. من و  تو حتی هوشنگ هم نشدیم برای سرسرا!!!!!!!!!

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٧ - فائزه ماهيچي

   اوجی دوباره   

گلهای بی خار مادر:

بازم یه تابستون دیگه و یه تعطیلات تابستونی دیگه نزدیک شد و شما جوجه های مادر عزمتون رو جزم کردید برای یه یرواز دیگه. برای یه سفر دیگه به سرزمین مادری مون.

میدونم متل سال قبل با یه دنیا خاطره خوش برمی گردید. با یه دنیا عشق به خانواده و ایران و مردمانش و یه دنیا سوال.

مادر تنها آرزوش تو این لحظه سفری بی خطر برای شما دسته گل هاش هست. 

لینک
جمعه ٧ تیر ،۱۳۸٧ - فائزه ماهيچي

   هفت سین سریرایی!   

 مادر: سریرا. یه بار دیگه هفت سین رو بشمار. ببین چند تا هست. شاید اشتباه کردیم تو شمردن؟
سریرا: باشه.
 سیب. سبزه. سیر. سرکه. سکه. سماق.
مادر. هنوزه شیش تا هست!
مادر: اشکالی نداره. خودتم که بشینی سر سفره می شه هفت سین!!!

چند دقیقه بعد....

 مادر: سریرا. این ظرفی که توش سنگه رو کی گذاشته رو سفره؟
سریرا: من. زیر میزم یه سینی گذاشتم. الان دیگه با سنگ و سینی میشه هشت سین!!!!!!!

لینک
جمعه ٢ فروردین ،۱۳۸٧ - فائزه ماهيچي

   مردن!   

مادر: بهراد. اون چراغ خواب رو هم خاموش کن. اگه روشن باشه من نمی تونم بخوابم.
بهراد: باشه. شب بخیر.
سریرا: (گویا حس کرد باید دلیلی برای روشن گذاشتن جراغ خواب اتاق خودش ارائه بده) میدونی من برای چی دوست ندارم جراغ خواب رو خاموش کنم؟
مادر: نه. جرا؟
سریرا: برای اینکه من دلم نمی خواد بمیرم. اگه جراغ خواب رو خاموش کنم وقت خواب می میرم.

مادر: عجب!!!!!!

لینک
دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦ - فائزه ماهيچي

   به چه زبانی بایست از عشق گفت؟   


مادر: بچه ها می دونید امروز از کی ایمیل داشتم؟

بچه ها ( در حال بازی): نه!

مادر: از عمو آ. با دختر خوشگلش* ازدواج کرده.

سریرا ( کاملا توجه اش از بازی به حرف مادر منتقل شده): با همون دختر خوشگلش که  مال اسپانیا هست؟

مادر: آره.

سریرا: مادر مگه عمو بلده اسپانیایی حرف بزنه؟

بهراد( با خنده): هه هه. سریرا! اگه نمی تونست حرف بزنه چه جوری پس تونستن دختر خوشگل و پسر خوشگل بشن!!!!!!

* برای اینکه بین دوست دختر و دوستهای دختر فرق گذاشته بشه بچه ها از لغت دختر خوشگل= دوست دختر و دوست = دوستی که می تونه هم پسر باشه هم دختر استفاده می کنن.

لینک
شنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٦ - فائزه ماهيچي

   سلامی به ....   

سلامی به ....

سلامی از راه بسیار دور به همه خاله ها و عمو هایی که به این گلخونه کوچیک قدم رنجه می کنید.

سلامی مخصوص به خاله عزیزی که به یاد ماست و ما رو حسابی شب یلدا شرمنده کرد.

از راه دور صورت مهربانتون رو می بوسم خانم اسلامی. آرزوم اینه که بتونم مادری به مهربونی شما باشم برای گلهام.

لینک
جمعه ٥ بهمن ،۱۳۸٦ - فائزه ماهيچي

   گاوداری يا ...!   

سریرا: (هیجان زده از دیدن خونه هایی که برای کریسمس از چرغهای زیبای رنگی استفاده کردن تا به شادی ها رنگ دوباره ببخشن)بهراد. ببین این خونه خیلی قشنگ شده.

بهراد:  (متل همیشه یه کمی زیادی جدی!)این که چیزی نیست. اون گاودونی که نزدیک خونه قبلی ما بود خیلی قشنگ تره!

پدر:( با خنده) پسرم. چون گاو ها از نمک گنده ترن به خونه شون نمیگن گاودونی!!!!!!

لینک
شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - فائزه ماهيچي

   چرخه حيات   

بهراد مدتی هست که با نظر نویسنده کتابی که خونده موافق شده و به این عقیده هست که آدم خطرناکترین موجود روی زمین هست.

بهراد: .... درسته به نظرم. چون همش هم حیوانها رو میکشن هم همه درخنها رو قطع می کنن.

مادر: آره. اینجوری تعادل طبیعت بهم می خوره.

سریرا: تعادل یعنی جی؟

مادر:(با خوشحالی حس معلم زیست بودنش دوباره گل میکنه!)یه کاغذ و مداد بدید براتون بگم.

متلا این یه پشه هست. کی میدونه کدوم حیوان غذاش پشه هست؟

بهراد  :( با کلی خندیدن به نفاشه کج و کوله مادر!)  قورباغه

مادر: آفرین. حالا اگه کسی گفت چی قورباغه رو می خوره؟

سریرا: مار

مادر: درسته. حالا اگه تونستی بگی کی مار می خوره؟

سریرا: چینی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!

لینک
شنبه ۳ آذر ،۱۳۸٦ - فائزه ماهيچي

       

گلهای مادر:

یه چند وقتیه که این خونه نقلی زیباتون رو آب و جارو نکرده مادر. شما شیرین زبونی ها تون رو داشتید. کوتاهی از مادر بوده!!!

چند وقتیه که خاله فهیمه پیش ماست و دیگه دو تا کوچولوی ناقلا دست پخت مادر رو قبول ندارن! راستش من خودم هم جرات آشپزی جلوی خاله فهیمه رو ندارم!!

دیگه جفت تون زاپنی رو برای خاله ترجمه می کند و این کمک خیلی بزرگیه برای همه ما.

حالا بذارید مادر چند مورد از شیرین زبونی های اخیرتون که یادش مونده رو بگه.

.................................................................................................................

بهراد: این خاله همه چیزش خوبه. فقط یه بدی داره اونم اینه که هر وقت شلوارت رو بکشی پایین میاد تو اطاق!

لینک
جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦ - فائزه ماهيچي